تبليغاتX
< ناخوانده
ناخوانده




فرامرز عرب‌عامری

رفتنت آغاز ویرانی‌‌ست حرفش را نزن
ابتدای یك پریشانی‌‌ست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم‌هایم بی‌‌تو بارانی‌‌ست حرفش را نزن
آرزو داری كه دیگر برنگردم پیش تو
راه من با این‌كه طولانی‌‌ست حرفش را نزن
دوست داری بشكنی قلب پریشان مرا
دل شكستن كار آسانی‌‌ست حرفش را نزن
عهد بستی با نگاه خسته‌ای محرم شوی
گر نگاه خستة ما نیست حرفش را نزن
خورده‌ای سوگند روزی عهد خود را بشكنی
این شكستن نامسلمانی‌‌ست حرفش را نزن
خواستم دنیا بفهمد عاشقم، گفتی به من
عشق ما یك عشق پنهانی‌‌ست حرفش را نزن
عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده‌اند
عمر این تحریم‌ها آنی‌‌ست حرفش را نزن
حرف رفتن می‌زنی وقتی كه محتاج توأم
رفتنت آغاز ویرانی‌‌ست حرفش را نزن



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط مهدی   | 





پانته آ صفایی

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچه ها نبود؟
آن دختري كه چند شب پيش ديده‌ايد،
دمپايي‌اش ـ تو را به خدا ـ تابه‌تا نبود؟
يك چادر سياه‌ِ كِشي روي سر نداشت‌؟
سربه‌هوا و ساده و بي‌دست‌وپا نبود؟
يك هفته پيش گم شده‌، آقا! وَ من چقدر ـ
گشتم‌، ولي نشاني از او هيچ‌جا نبود
زنبيل داشت‌، در صف نان ايستاده بود
يك مشت پول خرد... نه آقا! گدا نبود!
يك خرده گيج بود ولي‌... نه‌! فرار، نه‌!
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود
عكسش‌؟ درست شكل خودم بود; مثل من‌
هم اسم من‌، وَ لحظه‌اي از من جدا نبود
يك دختر دهاتي تنها، كه لهجه‌اش‌
شيرين و ساده بود، ولي مثل ما نبود
آقا! مرا درست ببين‌... اين نگاه خيس‌...
يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟
ديشب صداي گرية يك زن شبيه من‌
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط مهدی   | 



اولین سیب

سید مهدی موسوی نیا 
 
 
دست سفید دلبری اش را جلو کشید
پس رفت دست دیگری اش را جلو کشید
ترسید از اینکه فکر کنم یا دلی دهم 
انگشت زرد زرزری اش را جلو کشید
((صبح شما به خیر ))کمی صف شلوغ بود
آرام نان بربری اش را جلو کشید
بر گونه اش تصور سیلی نشسته بود
رد گل برادری اش را جلو کشید
حس کرد لازم است که قربانی ام کند
صبر بلند هاجری اش را جلو کشید
بی سر پناه دید مرا سایه سار شد
آن قامت صنوبری اش را جلو کشید
حس کرد آدمم و پر از شور وسوسه
لبخند زد وروسری اش را ..... .....


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت   توسط مهدی   | 





حس می کنم ازشانه و گیسو خبری نیست
اینجا که منم از منِ با او خبری نیست
از بدو تولد به غمش لب زده بودم
حالا نه از آن شهد و نه کندو خبری نیست
در مرکز ایمانم ابوجهلی از انکار
لج با تپشم کرده که: آن سو خبری نیست
من بومِ تماشازده بام غروبم
اینجا ته دنیاست، خدا کو؟ خبری نیست؟
چون باد که محکومِ تنفس شده باشد
در جنگلی از رنگم و از بو خبری نیست
من رهگذری عادی ام، از چیست گریزت؟
از چلچله ترسیده ای؟ آهو! خبری نیست


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط مهدی   | 





مهدی عابدی

شب گردِ كوچه‏اى كه سپيدار داشت مُرد
مردى كه بر سكوتِ خود اصرارداشت مُرد
چشمى كه يك دقيقه نخوابيد و صبحِ زود
با آفتاب وعده ديدار داشت مُرد
حتّا به گل اجازه ندادند بشكفد
با نور هر كسى كه سروكار داشت مُرد
شب را ز بيمِ جان خود انكار كرده‏ايم
خورشيد هم كه جرأتِ اقرار داشت مُرد
شاعر! به فكر زندگى و نانِ خويش باش
آن روزها كه شعر خريدار داشت مُرد



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط مهدی   | 





مهدی رمضانی

 

همیشه معنیِ آخرشدن که پایان نیست
قسم به جان تو، دل کندن از تو آسان نیست
به باورم چه کسی تا همیشه خواهد گفت
کویر سوخته محتاج لطف باران نیست
اگرچه سبز شدن روی شاخه ها تنها
برای برگ شدن در مسیر طوفان نیست
شراب چشم تو ارزانی چنان حسی ست
که در قداست لب های روزه داران نیست
به قاطعیت درهایِ تا ابد بسته
بگو که عاشق دیوانه ات پشیمان نیست
تو می‌رسی و فراموش می‌شود همه چیز
مجال گفتن از درد روزگاران نیست



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط مهدی   | 





آسيه رحماني

برايت مي‌فرستم يك غزل با عطر شب‌بوها
و بيعت مي‌كنم با شعر چشمانت همين حالا
كجا هستي نمي‌دانم، ولي آن‌قدر مي‌گردم
كه پيدايت كنم حتي اگر آخر شود دنيا
بتابان آفتاب روي خود را، اي اهورايي!
كه دارد مي‌رود از دست ايل لاله در صحرا
براي چشم‌هاي شعله‌ور از بي‌قراري‌ها
فقط كافي‌ ست يك جام از نگاه شرقي ات، آقا!
غريبِ آشنا! برگرد ساحل چشم در راه‌ است
و دريا كرده قرباني برايت آخرين قو را
هوا ابري و طوفاني و موجي تازه در راه ‌است
بيا خاموش دارد مي‌شود، فانوس اين دريا



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط مهدی   | 





خلیل ذکاوت

امشب‌ بيا كه‌ تشنة‌ يك‌ همنشيني‌ام‌
ديگر اميد نيست‌ كه‌ فردا ببيني‌ام‌.
فردا، مرا ـ تمام‌ مرا ـ باد مي‌برد
اي‌ كاش‌، جاي‌ باد، تو امشب‌ بچيني‌ام‌.
خورشيد، فرصتي‌ست‌ كه‌ از من‌ گذشته‌ است‌
تاريك‌، مثل‌ ساية‌ تنگ‌ پسيني‌ام‌.
لحظه‌ به‌ لحظه‌ از دلِ هم‌ دورتر شديم‌
از بس‌ تو آن‌ هماني‌ و من‌ اين‌ هميني‌ام‌.
ديگر، من‌ آن‌ چنان‌ كه‌ تو هستي‌، نمي‌شوم‌
آخر تو جاي‌ من‌، چه‌ كنم‌؟ اين‌ چنيني‌ام‌!
با اين‌ همه‌، هنوز دلي‌ مانده‌، دير نيست‌
من‌ كه‌ هنوز عاشق‌ عشق‌ آفريني‌ام‌.
پيش‌ از تو، اين‌ همه‌، شبِ من‌ آسمان‌ نداشت‌
بر من‌ بتاب‌، عشقِ قشنگِ زميني‌ام‌!



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهدی   | 





خلیل ذکاوت

 

برايت‌ غنچه‌ مي‌كردم‌، ولي‌ ديگر مرا چيدي‌!
مرا، اي‌ باغبان‌ گل‌، به‌ اين‌ زودي‌ چرا چيدي‌؟!
هواي‌ مست‌ فروردين‌، مرا حالي‌ به‌ حالي‌ كرد
دلت‌ آمد، گل‌ خود را، در اين‌ حال‌ و هوا چيدي‌؟
صداي‌ تشنه‌ام‌ از يادِ باران‌ پاك‌ خواهد شد
مرا، اي‌ بادِ پاورچين‌، شبانه‌، بي‌صدا چيدي‌.
كبوتر بچّه‌اي‌ در ابتداي‌ آسمان‌ بودم‌
ولي‌ بال‌ و پرم‌ را ناگهان‌، تا انتها چيدي‌.
زمين‌ پشت‌ سرم‌ ماند و دلم‌ تا آسمان‌ مي‌رفت‌
مرا در آخرِ خاك‌ و در آغازِ خدا، چيدي‌.
به‌ جاي‌ گريه‌ خنديدي‌، به‌ جاي‌ خنده‌ گرييدم‌؛
بساط‌ همدلي‌ را چيدي‌، ام‍ّا جا به‌ جا چيدي‌!
بهارِ آبي‌ من‌ در كدامين‌ ريشه‌ جا مانده‌؟
خزان‌ من‌! بگو اين‌ غنچة‌ زرد از كجا چيدي‌؟



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهدی   | 





خلیل ذکاوت

 

با دلهره تا چند بدزدم نفس از مرگ
در ذهن خودم باز بسازم قفس از مرگ
اسم اجل آمد غزلم قافيه را باخت
عمري قلمم داشته ترسي عبث از مرگ
شرط است كه آن را به چه لحني بسراييم؛
هم ر‌ُسته گياه و گُل و هم خار و خس از مرگ
در خاطره‌ها زنده‌تر از مرگ كسي نيست
گيرم كه حكايت نكند هيچ‌كس از مرگ
زنداني خويشم، تو مرا، اي خبر خوش
شايد به رهايي برساني، برس از مرگ
اين شهر شلوغ اشك و شب و شعر مرا ك‍ُشت
دارم هوس خلوت شبهاي پس از مرگ
اي زندگي! آه از دل‌ِ دل‌مرده كه نگذاشت
اول دو سه بيت از تو بگويم، سپس از مرگ



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهدی   | 





خلیل ذکاوت

 

بعد از شما، با ما پ‍َرِ پرپر شدن‌ نيست‌
در حال‌ ما، ديگر تبِ ديگر شدن‌ نيست‌.
شيرين‌ترين‌ آتش‌ اگر هم‌ گُر بگيرد
ققنوسها را شورِ خاكستر شدن‌ نيست‌.
ديگر در اين‌ دلها، دلِ دريا شدن‌ كو؟
ديگر در اين‌ سرها، سرِبي‌سر شدن‌ نيست‌.
اين‌ تيغباد و اين‌ جنون‌، اين‌ گوي‌ و ميدان‌
ام‍ّا گُلي‌ را غيرت‌ پرپر شدن‌ نيست‌.
ساقي‌، همان‌ ساقي‌ است‌، ميخانه‌ همان‌ است‌
تنها دل‌ ما لايق‌ ساغر شدن‌ نيست‌.
بعد از شما، شكّي‌ به‌ جان‌ ما نشسته‌
شكّي‌ كه‌ در آن‌، جرئت‌ باور شدن‌ نيست‌.
بارانتان‌ را از هواي‌ ما نگيريد
هر چند در ما حس‌ّ و حال‌ِ تر شدن‌ نيست‌.
آن‌ روزهاي‌ شور و شر، سهم‌ شما بود
امروز ديگر مال‌ شور و شر شدن‌ نيست‌!

 



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط مهدی   | 



خانه‌ام ابري است

علی داودی

 چشمان خود را از تو پنهان می‌کنم، اما به ناچاری
ای غم! چرا دست از سر من برنمی‌داری؟
این خشت بر دریا زده منزل نخواهد شد
ویرانی‌ام حتمی است با این‌گونه معماری
تو بال و پَر وامی‌کُنی تا دوستت دارم
من دست و پا گم می‌کنم تا دوستم داری
گاهی قشنگ و شاعرانه، ساده می‌خندی
گاهی صبور و ساکت اما ... مردم‌آزاری
باری به استقبال تو می‌آید از دریا
این ماهیان، این شعرها سمت لبت جاری
اینجا هوا خوب و ... سلامت می‌رساند باد
من خانه‌ام ابری‌ است، آیا باز می‌باری؟



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 





 پیمان سلیمانی

شب كه رسيد/ پنجره نابود مي‌شود
يكباره خانه سرد و غم‌آلود مي شود
تقويم روي ميز بدل مي‌شود به خاك
سرو بلند دهكده مفقود مي‌شود
رخوت دوباره مي‌چكد از پنجه‌هاي شب
از چارسمت، خانه پر از دود مي‌شود
چشم گريز نيست در اين برزخ سياه
جاده از اين به بعد مه‌ آلود مي‌شود
بي‌آفتاب روي تو، اي وسعت سپيد!
دنيا چقدر كوچك و محدود مي‌شود
بعد از غروب پنجره/ شب مي‌رسد و بعد
راه رسيدن به تو مسدود مي‌شود
آن قدر گريه مي‌كنم از دوريت / كه اشك
بر گونه‌هاي لاغر من رود مي‌شود
كي مي‌رسي پرنده من! نه! دروغ نيست
دارد زمين بدون تو نابود مي‌شود



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 



ناگهان حادثه

مریم مایلی زرین

مي‌‌وزد آسمان سرد و بلند از سر شاخه‌هاي كوتاهت
بوي خاك نشسته در باران مي‌دهد برگهاي همراهت
با سرانگشتهاي بي‌تابت ريشه در ريشه بغض مي‌بافي
گونه‌هاي تكه خاك مي‌گيرند مي‌دهد غنچه چشم در راهت
در دل شانه‌هات مي‌افتد هوس پا گرفتنت در خاك
خبر از ناگهان حادثه است طرز آرامش هر ازگاهت
فكر كن آنقدر بزرگ شدي كه نفس كم مي‌آورم گاهي
فكر كن من چقدر خاك شدم زير هر ريشه پشت هر آهت
گرچه آغوش آسمان با توست، شانه‌هايت كه بوي من دارد
از همين خاك سردرآورده‌ست چشمهاي هميشه خودخواهت
فكر كن فصل باد در راه است، خاك مي‌ماند و غرور تنت
بر تن شاخه‌ها نخواهد ماند سرگنجشكهاي دلخواهت
چشم سبزينه‌هاي مشتاقت ابر صدها بهار متروك است
مثل باران كال پاييزي بر تن باغ مي‌وزد آهت



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 





مصطفي جوادي

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه سرگرداني است
او در اين معبر پ‍ُرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر هم‌دلي و هم‌دردي است
در رثايم بنويسيد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري از او مانده به جاي
مردي از طايفه شعر معاصر بوده است
مدح‌گويي و ثناخواني اگر دينداري است
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 



رهایی

علیرضا دهقانیان

روزي كه او پرندة خود را رها كند
غم را در آن قفس كه به جا مانده جا كند
در بيست سال غرق شدن، دست و پا زدن
جرئت نكرده بود كسي را صدا كند
او سعي داشت خشكي و درياي موج را
با مرزهاي ماسه‌اي از هم جدا كند
يأسش اميد بود به شكلي كه سعي ‌كرد
در حسرت حيات خودش را فنا كند
حتي زمان پرسة‏ باران نياز داشت
چتري سياه بر سر احساس وا كند
تصميم آخرست كه ‌اين سرنوشت را
وقف حضور گم‌شدة يك خدا كند
يك روز با صداي ترك‌خورده ناله كرد
هر كس دلش شكست مرا هم دعا كند



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 





کبری موسوی

فنجان قهوه سرد شد، آقا نيامديد
يا اينکه من نديدمتان، يا نيامديد
يک ميز با دو صندلي و چند کاج پير
يک جفت چشم منتظر ... اما نيامديد
يک سال روزنامة هر روز و ... هيچ‌گاه
در تيترهاي صفحة فردا نيامديد
بيهوده دلخوشم همة روزها گذشت
حتي غروب روز مبادا نيامديد
اينجا دلم فسيل شد اما کسي نديد
حتي شما براي تماشا نيامديد
حالا اگر به فرض که دنيا دل من است
انگار هيچ ‌وقت به دنيا نيامديد



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 





کبری موسوی

نگاه کن که چه وحشت‌زده‌اند آهوها
درون برکه به هم خورده خلوت قوها
گمان کنم که تلنگر زده‌ست دست خدا
به خواب شيشه‌اي خاک، از فراسوها
عقابها چه به حسرت نشسته مي‌نگرند
که جز غبار نمانده ز برج و باروها
و مرهمي نه‌ چنان درخور چنين زخمي
که مي‌رسند پس از مرگ نوش‌داروها
اگرچه وقت طلوع آفتاب‌گردان م‍‍ُرد
و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها
ولي براي شکفتن هنوز فرصت هست
بهار مي‌رسد از راه با پرستوها



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط مهدی   | 





باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 





محمدسعيد ميرزايي

كجاست جاي تو در جملة زمان؟ كه هنوز ...
 كه پيش از اين؟ كه هم‌اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 





عبدالرضا جانسپار

شبی کنار غزل‌ها به عکس تو گفتم:

 ببخش بر دل ِ زخمی اگر خطا کرده‌ست

 ببین که زخم غزل‌ها به سینه‌ام رویید

ببین که زخم دهانی دوباره واکرده‌ست

 چرا یکی ز عزیزان ما نمی‌فهمد

که کنج این دل دیوانه عشق جا کرده‌ست

چقدر فاصله بین من و تو افتاده‌ست

که عشق نام عزیز تو را «شما» کرده‌ست

 



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 



عشق اين حوالي

غلامرضا مرادی


گفتند: عشق، با محك تن بياوريد
اين جامه را، دريده ز دامن بياوريد
با هر كه ميل ماست، ‌كه جاي درنگ نيست
چندان كه كرد شكوه و شيون بياوريد
خالي است اندروني، ‌از اين باغ زندگي
هر گوشه،‌ خوشه‌اي‌ است، به خرمن بياوريد



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 



آرزو

خلیل ذکاوت


خودبيني‌ام گرديده جزء خلق و خويم
بردار اين آيينه را از روبه‌رويم
باور بكن جز متن درهم برهمي نيست
معناي‌ِ خط‍ّا خط و شرح‌ِ موبه مويم
باطل شدم؛ آغاز من پايان من بود
مثل سلام يك نماز بي‌وضويم
بي‌آرزويي را دل من آرزو داشت
عمري‌ست دنبال همين يك آرزويم



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 



چاقو

خلیل ذکاوت

شب بود؛ رهاندم قلم بستة خود را
تا شرح دهم حال دل خستة خود را
گفتم: دل من! فرصت پرواز سرآمد
گرييد و نشان داد پر بستة خود را
هستيش پي نيستي هيچ كسي نيست
خشخاش كه خشكانده خودش هستة خود را
گفتند خدا مشتري قلب شكسته است
من بند زدم چيني نشكستة خود را



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 





عباس سودايي

قايق بخر به آب بينداز و دور شو
پلكي تكان تكان بده با ناز و دور شو
تا صخره‌‌هاي ساحلي از شرم بشكنند
دستي بكش به پردة آواز و دور شو
شايد نسيم از تو خبر آورد به شهر
بگذار پلك پنجره را باز و دور شو
بار تو هر چقدر سبك‌تر، رهاتري
شعري بگو نهايت ايجاز و دور شو


ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مهدی   | 




منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
مهر 1388
فروردین 1388
مهر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386


پیوندها
پرنیان
خدا اینجاست
انجمن شاعران قم
وبلاگ شاعران جوان قم


آخرین نوشته ها


اولین سیب









لوگوی دوستان