برايت غنچه ميكردم، ولي ديگر مرا چيدي!
مرا، اي باغبان گل، به اين زودي چرا چيدي؟!
هواي مست فروردين، مرا حالي به حالي كرد
دلت آمد، گل خود را، در اين حال و هوا چيدي؟
صداي تشنهام از يادِ باران پاك خواهد شد
مرا، اي بادِ پاورچين، شبانه، بيصدا چيدي.
كبوتر بچّهاي در ابتداي آسمان بودم
ولي بال و پرم را ناگهان، تا انتها چيدي.
زمين پشت سرم ماند و دلم تا آسمان ميرفت
مرا در آخرِ خاك و در آغازِ خدا، چيدي.
به جاي گريه خنديدي، به جاي خنده گرييدم؛
بساط همدلي را چيدي، امّا جا به جا چيدي!
بهارِ آبي من در كدامين ريشه جا مانده؟
خزان من! بگو اين غنچة زرد از كجا چيدي؟
امشب بيا كه تشنة يك همنشينيام
ديگر اميد نيست كه فردا ببينيام.
فردا، مرا ـ تمام مرا ـ باد ميبرد
اي كاش، جاي باد، تو امشب بچينيام.
خورشيد، فرصتيست كه از من گذشته است
تاريك، مثل ساية تنگ پسينيام.
لحظه به لحظه از دلِ هم دورتر شديم
از بس تو آن هماني و من اين همينيام.
ديگر، من آن چنان كه تو هستي، نميشوم
آخر تو جاي من، چه كنم؟ اين چنينيام!
با اين همه، هنوز دلي مانده، دير نيست
من كه هنوز عاشق عشق آفرينيام.
پيش از تو، اين همه، شبِ من آسمان نداشت
بر من بتاب، عشقِ قشنگِ زمينيام!
با دلهره تا چند بدزدم نفس از مرگ
در ذهن خودم باز بسازم قفس از مرگ
اسم اجل آمد غزلم قافيه را باخت
عمري قلمم داشته ترسي عبث از مرگ
شرط است كه آن را به چه لحني بسراييم؛
هم رُسته گياه و گُل و هم خار و خس از مرگ
در خاطرهها زندهتر از مرگ كسي نيست
گيرم كه حكايت نكند هيچكس از مرگ
زنداني خويشم، تو مرا، اي خبر خوش
شايد به رهايي برساني، برس از مرگ
اين شهر شلوغ اشك و شب و شعر مرا كُشت
دارم هوس خلوت شبهاي پس از مرگ
اي زندگي! آه از دلِ دلمرده كه نگذاشت
اول دو سه بيت از تو بگويم، سپس از مرگ
بعد از شما، با ما پَرِ پرپر شدن نيست
در حال ما، ديگر تبِ ديگر شدن نيست.
شيرينترين آتش اگر هم گُر بگيرد
ققنوسها را شورِ خاكستر شدن نيست.
ديگر در اين دلها، دلِ دريا شدن كو؟
ديگر در اين سرها، سرِبيسر شدن نيست.
اين تيغباد و اين جنون، اين گوي و ميدان
امّا گُلي را غيرت پرپر شدن نيست.
ساقي، همان ساقي است، ميخانه همان است
تنها دل ما لايق ساغر شدن نيست.
بعد از شما، شكّي به جان ما نشسته
شكّي كه در آن، جرئت باور شدن نيست.
بارانتان را از هواي ما نگيريد
هر چند در ما حسّ و حالِ تر شدن نيست.
آن روزهاي شور و شر، سهم شما بود
امروز ديگر مال شور و شر شدن نيست!
چشمان خود را از تو پنهان میکنم، اما به ناچاری
ای غم! چرا دست از سر من برنمیداری؟
این خشت بر دریا زده منزل نخواهد شد
ویرانیام حتمی است با اینگونه معماری
تو بال و پَر وامیکُنی تا دوستت دارم
من دست و پا گم میکنم تا دوستم داری
گاهی قشنگ و شاعرانه، ساده میخندی
گاهی صبور و ساکت اما ... مردمآزاری
باری به استقبال تو میآید از دریا
این ماهیان، این شعرها سمت لبت جاری
اینجا هوا خوب و ... سلامت میرساند باد
من خانهام ابری است، آیا باز میباری؟
شب كه رسيد/ پنجره نابود ميشود
يكباره خانه سرد و غمآلود مي شود
تقويم روي ميز بدل ميشود به خاك
سرو بلند دهكده مفقود ميشود
رخوت دوباره ميچكد از پنجههاي شب
از چارسمت، خانه پر از دود ميشود
چشم گريز نيست در اين برزخ سياه
جاده از اين به بعد مه آلود ميشود
بيآفتاب روي تو، اي وسعت سپيد!
دنيا چقدر كوچك و محدود ميشود
بعد از غروب پنجره/ شب ميرسد و بعد
راه رسيدن به تو مسدود ميشود
آن قدر گريه ميكنم از دوريت / كه اشك
بر گونههاي لاغر من رود ميشود
كي ميرسي پرنده من! نه! دروغ نيست
دارد زمين بدون تو نابود ميشود
ميوزد آسمان سرد و بلند از سر شاخههاي كوتاهت
بوي خاك نشسته در باران ميدهد برگهاي همراهت
با سرانگشتهاي بيتابت ريشه در ريشه بغض ميبافي
گونههاي تكه خاك ميگيرند ميدهد غنچه چشم در راهت
در دل شانههات ميافتد هوس پا گرفتنت در خاك
خبر از ناگهان حادثه است طرز آرامش هر ازگاهت
فكر كن آنقدر بزرگ شدي كه نفس كم ميآورم گاهي
فكر كن من چقدر خاك شدم زير هر ريشه پشت هر آهت
گرچه آغوش آسمان با توست، شانههايت كه بوي من دارد
از همين خاك سردرآوردهست چشمهاي هميشه خودخواهت
فكر كن فصل باد در راه است، خاك ميماند و غرور تنت
بر تن شاخهها نخواهد ماند سرگنجشكهاي دلخواهت
چشم سبزينههاي مشتاقت ابر صدها بهار متروك است
مثل باران كال پاييزي بر تن باغ ميوزد آهت
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه سرگرداني است
او در اين معبر پُرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلي و همدردي است
در رثايم بنويسيد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري از او مانده به جاي
مردي از طايفه شعر معاصر بوده است
مدحگويي و ثناخواني اگر دينداري است
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
روزي كه او پرندة خود را رها كند
غم را در آن قفس كه به جا مانده جا كند
در بيست سال غرق شدن، دست و پا زدن
جرئت نكرده بود كسي را صدا كند
او سعي داشت خشكي و درياي موج را
با مرزهاي ماسهاي از هم جدا كند
يأسش اميد بود به شكلي كه سعي كرد
در حسرت حيات خودش را فنا كند
حتي زمان پرسة باران نياز داشت
چتري سياه بر سر احساس وا كند
تصميم آخرست كه اين سرنوشت را
وقف حضور گمشدة يك خدا كند
يك روز با صداي تركخورده ناله كرد
هر كس دلش شكست مرا هم دعا كند
فنجان قهوه سرد شد، آقا نيامديد
يا اينکه من نديدمتان، يا نيامديد
يک ميز با دو صندلي و چند کاج پير
يک جفت چشم منتظر ... اما نيامديد
يک سال روزنامة هر روز و ... هيچگاه
در تيترهاي صفحة فردا نيامديد
بيهوده دلخوشم همة روزها گذشت
حتي غروب روز مبادا نيامديد
اينجا دلم فسيل شد اما کسي نديد
حتي شما براي تماشا نيامديد
حالا اگر به فرض که دنيا دل من است
انگار هيچ وقت به دنيا نيامديد
نگاه کن که چه وحشتزدهاند آهوها
درون برکه به هم خورده خلوت قوها
گمان کنم که تلنگر زدهست دست خدا
به خواب شيشهاي خاک، از فراسوها
عقابها چه به حسرت نشسته مينگرند
که جز غبار نمانده ز برج و باروها
و مرهمي نه چنان درخور چنين زخمي
که ميرسند پس از مرگ نوشداروها
اگرچه وقت طلوع آفتابگردان مُرد
و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها
ولي براي شکفتن هنوز فرصت هست
بهار ميرسد از راه با پرستوها
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
ادامه مطلب
كجاست جاي تو در جملة زمان؟ كه هنوز ...
كه پيش از اين؟ كه هماكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
ادامه مطلب
شبی کنار غزلها به عکس تو گفتم:
ببخش بر دل ِ زخمی اگر خطا کردهست
ببین که زخم غزلها به سینهام رویید
ببین که زخم دهانی دوباره واکردهست
چرا یکی ز عزیزان ما نمیفهمد
که کنج این دل دیوانه عشق جا کردهست
چقدر فاصله بین من و تو افتادهست
که عشق نام عزیز تو را «شما» کردهست
ادامه مطلب
گفتند: عشق، با محك تن بياوريد
اين جامه را، دريده ز دامن بياوريد
با هر كه ميل ماست، كه جاي درنگ نيست
چندان كه كرد شكوه و شيون بياوريد
خالي است اندروني، از اين باغ زندگي
هر گوشه، خوشهاي است، به خرمن بياوريد
ادامه مطلب
خودبينيام گرديده جزء خلق و خويم
بردار اين آيينه را از روبهرويم
باور بكن جز متن درهم برهمي نيست
معنايِ خطّا خط و شرحِ موبه مويم
باطل شدم؛ آغاز من پايان من بود
مثل سلام يك نماز بيوضويم
بيآرزويي را دل من آرزو داشت
عمريست دنبال همين يك آرزويم
ادامه مطلب
شب بود؛ رهاندم قلم بستة خود را
تا شرح دهم حال دل خستة خود را
گفتم: دل من! فرصت پرواز سرآمد
گرييد و نشان داد پر بستة خود را
هستيش پي نيستي هيچ كسي نيست
خشخاش كه خشكانده خودش هستة خود را
گفتند خدا مشتري قلب شكسته است
من بند زدم چيني نشكستة خود را
ادامه مطلب
به سمت عشق رفتي از غم نان سر درآوردي
زدي دل را به دريا از بيايان سر درآوردي
تو مثل هيچ كس بودي كه مثل تو فراوان است
سري بودي كه روزي از گريبان سر درآوردي
در اين پسكوچههاي پرسه ماندي تا مگر روزي
دري بر تخته خورد و از خيابان سر درآوردي
ادامه مطلب
قايق بخر به آب بينداز و دور شو
پلكي تكان تكان بده با ناز و دور شو
تا صخرههاي ساحلي از شرم بشكنند
دستي بكش به پردة آواز و دور شو
شايد نسيم از تو خبر آورد به شهر
بگذار پلك پنجره را باز و دور شو
بار تو هر چقدر سبكتر، رهاتري
شعري بگو نهايت ايجاز و دور شو
ادامه مطلب
اينگونه كه دلتنگم و هر روز خمارم
شايد غزلم را به كناري بگذارم
آنقدر غريبم كه دلم خاك گرفته است
انگار كه آيينه يك مشت غبارم
خورشيدم و دنبال شبي تا بدرخشم
بارانم و دنبال هوايي كه ببارم
از بيهنري نيست اگر خانه نشينم
پيشينه منت كشي از خلق ندارم
ادامه مطلب
و مرگ در چمدان تو، جاده منتظر است
نه، استخاره نكن، تازه اوّل سفر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني
از اتفاق دلت مثل آنكه باخبر است
نه زود ميرسد، آري، نه ميكند تأخير
كه هم دقيقهشناس است و هم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نميرويم كه مرگ
براي خانة دنيا دُرست مثل در است
ادامه مطلب
مثل شمعِ خسته از بیداری شبها بمیر
زندگی تلخ است، ای پروانه! بیپروا بمیر
مُوجها بر ساحل از بیجرئتی جان میکَنند
قطرة گستاخِ باران باش و در دریا بمیر
راز این عالم فقط با مرگ افشا میشود
یا نخواه از پرسش هستی سؤالی، یا بمیر
مُردنت از چشم من تا زنده هستم دور باد
مرگ اگر حق است هم صد قرن بعد از ما بمیر
ادامه مطلب
كسي كه سنگ صبور غريبهها ميشد
از آشناي خود آشفتهدل جدا ميشد
دريچهاي كه در اين قصة قديمي هست
جوان كه بود به روي حيات وا ميشد
حيات از همه نوعش فقط نه نور و نيسم
حيات اگرچه به پاييز مبتلا ميشد
چه روزها كه از آهنگ عاشقانه برف
لبش لبالب نتهاي بيصدا ميشد
به باد صبح لقب داده بود مولانا
به اين دليل كه شوري ازو به پا ميشد
ادامه مطلب
صد شعله آتش، از تب نامهربانيام
هر چند با تو، منتظر همزبانيام
واكن كتابِ خاطرههاي تن مرا
دستي بكش به بال و پر ناتوانيام
اين يك نفس كه ميكشم و تازه ميشود
پنهان شده است در قفس سخت جانيام
ادامه مطلب
دلم تنگ است، اين غمهاي كم من را نميفهمند
شبيه ذرهاند و كوه آهن را نميفهمند
مگر تو بر صليب عشق خود پرپر كني من را
كه اين شمشيرها در عشق مردن را نميفهمند
چنان ويرانهاي افتادهام بر خاكها بيتو
بيا روح القدس! اين گورها من را نميفهمند
ادامه مطلب